مقاله علمی با منبع : مبانی و اصول تعالیم سلوکی اهل‌بیت و تأثیر آن بر تصوف- قسمت ۱۲

اکتسابی بودن مقامات و منازلاز دیگر مبانی انسان‌شناختی سلوک عرفانی، اکتسابی بودن مقامات و منازل است. در تعریف مقام و حال و تفاوت آن دو خواهد آمد، که تفاوت عمده حال و مقام در اکتسابی بودن مقام و وهبی بودن حال است. البته سالکان در این اکتساب یکسان نیستند و عوامل بسیاری در آن‌ها تأثیر دارند. در برخی از متون عرفانی نوع خاصی از جبر مطرح شده که با جبر مصطلح یعنی نفی اختیار انسان متفاوت است و آن را جبر ممدوح می‌دانند.[۲۶۸] قیصری در بحث مقام ولایت گوید: این مقام اختصاص الهی و غیر اکتسابی است، بلکه جمیع مقامات عطایای غیر اکتسابی هستند… و ظهور تدریجی آن به خاطر فراهم شدن شرائط، باعث می‌شود که انسان محجوب گمان کند که کسبی هستند.[۲۶۹] این نوع سلب اختیار، و موهبتی دانستن، همه مقامات، با جبر مذموم متفاوت است، این نوع سخنان به این معنی است که سالک و عارف با اختیار خویش و با شهود توحید افعالی حق و فعال ما یشاء بودن حق، خود را به کلی سلوب الاختیار می‌بیند و با نظر به سبب‌سوزی حق و نادیده گرفتن علل و اسباب، حق را تنها مؤثر در هستی می‌بیند و گوید «لا مؤثر فی الوجود الّا الله» همان‌گونه که «لیس فی الدار غیره دّیار».
به قول مولانا:

اختیار و جبر ایشان دیگر است قطره‌ها اندر صدف‌ها گوهر است
این معیت با حق است و جبر نیست این تجلی مه است این ابر نیست
ور بود این جبر جبر عامه نیست جبر آن امّاره خودکامه نیست
اختیار و جبر در تو به خیال چون در ایشان رفت شد نور جلال[۲۷۰]

این نوع سلب اختیار از خود و خود را مغلوب و مقهور قضا و قدر حق دیدن نه تنها مذموم نیست، بلکه حاکی از شهود جباریت و برگزیدن هوا و خواست حق بر هوای خود و فناء در حق می‌باشد. تسلیم محض حق و ترک تدبیر و اختیار در مقابل تدبیر و خواست حق، و ایمان به سر قدر و سر سر القدر می‌باشد. ممکن است گفته شود این جبر یک نوع حالت قلبی و احساسی است، که حاصل شهود توحید افعالی و فناء عبد می‌باشد و عبد خود را تسلیم قضاء و قدر حق می‌بیند و بیشتر بعد روان‌شناختی است نه هستی‌شناسی همان‌گونه که در مقام فناء هم عبد احساس فناء و نیستی می‌کند، اما واقعاً فانی و معدوم نمی‌شود؛ اما در جای خود بحث شده است که هم فنای فعلی و ذاتی عبد و هم توحید افعالی و سایر مقامات و احوال همگی حاکی از واقعیتی هستی‌شناختی دارد و صرف احساس و تصور نیست.
گفتار دوم: مبنای خاص
حقیقت سلوک، همان فرو رفتن در خود و راه‌یابی به لایه‌های تودرتوی نفس است. میوه شیرین این سلوک راه یابی به بطون عمیق‌تری از نفس و دریافتهای بطونی از مراتب آن و در نهایت رسیدن به خداست. لذا لایه‌های بطونی نفس، مبنای مهم انسان‌شناختی سلوک است. سلوک یک ارتباط مستمر، نوشونده و پیش‌رو با خداوند از طریق فتح مراتب عمیقتر جان است. سلوک به خود آمدن، در خود فرو رفتن، خود را گم کردن و به خدا رسیدن است. سلوک، سفر از کثرت بیرون به وحدت درون است یعنی بریدن از هر آنچه موجب تقویت جنبه کثرت وجود سالک می‌شود و رفتن به سوی هر آنچه موجب تقویت جنبه وحدت و بساطت وجود او می‌گردد. مسیر سلوک نفس سالک است و مقصد نیز چیزی در بیرون نیست. ریاضات سلوک هم همین بریدن و قطع تعلقاتی است که باعث سوق دادن سالک به سمت کثرات می‌شود. به تعبیر عرفا، کمال انسان در عبور از تعیناتی است که در قوس نزول به خود گرفته و دریدن این حجاب‌ها و رسیدن به باطنی ترین ساحت وجود خود در قوس صعود است.
بطون تودرتو و مراتب طولی نفس، اصل بنیادین انسان شناختی در سلوک عرفانی است. و همانگونه که بیان شد، حقیقت سلوک نیز گذر از این مراتب ظاهری و رسیدن به بطون عمیق تر نفس است. طریقه سلوک معنوی، بر اساس مراتب طولی نفس و به جهت دستیابی به دریافت‌های شهودی از هستی، بنیان نهاده شده است. در جهان‌بینی عرفانی، نفس انسان دارای اطوار گوناگون است. این مراتب در یک تقسیم ساده اولی به دو قسم «بدن» و «نفس» است. تقسیم حقیقت انسان به نفس، قلب و روح یا تقسیم به چهار مرتبه نفس، قلب، عقل و روح و نیز تقسیم هفت‌گانه، نفس، قلب، روح، عقل، سر، خفی و اخفی برخی از این دقتها عرفانی در بیان بطون نفس است که در میراث عرفا به چشم می‌خورد. سالک علاوه بر بدن، باطن یا بطونی دارد که اصل و حقیقت اوست. در این گفتار به مبنای خاص انسان‌شناسی عرفانی یعنی مراتب طولی نفس به وزان مراتب عالم با تفصیل بیشتری می‌پردازیم.
لایه‌های بطونی نفس در عرفان و روایات: تقسیم دوگانه حقیقت انسان به نفس و قلب، بدن و نفس، ظاهر و باطن و نیز تقسیم سه‌گانه به نفس، قلب و روح از تقسیمات اولیه در مباحث انسان‌شناسی عرفانی بود. تقسیم سه گانه فوق، اساس کار عبدالرزاق کاشانی در تاویلات قرآن کریم و نیز اساس دسته بندی منازل سلوکی در منتهی المدارک فرغانی بوده است. سه مرتبه اسلام، ایمان، احسان نیز ناظر به این سه لایه است. تقسیم چهارگانه به نفس، قلب، عقل و روح یا صدر و قلب و فؤاد و لب تعمق بیشتر در بحث انسان‌شناسی عرفانی بوده است. تقسیم هفت‌گانه، نفس، قلب، روح، عقل، سر، خفی و اخفی یا همان لطائف سبعه در دوره‌های کاملتر انسان‌شناسی عرفانی شکل گرفت و در نهایت کاشانی در شرح منازل صد‌گانه، تقسیم ده‌گانه‌ای از مراتب نفس طرح کرد و یکصد مقامِ
بیان شده در کتاب «منازل السائرین» را، ذیل ده قسم کلی از مراتب نفس، مرتب کرده است. وی تلاش می‌کند تا بر اساس مبنای «انسان‌شناختی»، و لایه‌های ده‌گانه بطونی وجود إنسان، این اقسام ده‌گانه از منازل سلوک، و همچنین ترتیب و چینش و وجه نامگذاری آن‌ها را، تحلیل کند.[۲۷۱]
گر چه عنوان «بطون سبعه» در کلمات اهل‌بیت تصریح نشده اما نام این بطون هفت گانه و لایه‌های باطنی نفس که عبارتند از «نفس»، «قلب»، «عقل»، «روح»، «سرّ»، «خفیّ» و «اخفی» در قرآن و روایات آمده است. بر اساس مبانی عرفانی اهل‌بیت در می‌یابیم که انسان حقیقتی گسترده است که همه عوالم را در نهادِ خود دارد. (وفیک انطوی العالم الاکبر) «نفس أماره»، «نفس لوامه»، «نفس مطمئنه»، «قلب»، «روح»، «سِرّ»، «خفی»، «أخفی»، «قلب»، «صدر» و «فؤاد»، اصطلاحات قرآنی است که در روایات اهل‌بیت آن را شرح کرده‌اند این تعابیر و مانند آن اشاره به این دارد که انسان یک حقیقت طولی، و دارای لایه‌ها و بطون تو در تو است.
امیرالمؤمنین ظرف ایمان مستقر را قلب و محل موقت ایمان عاریه‌ای را بین قلب و صدر بیان فرمودند.[۲۷۲] ایشان در وصف متقین فرمودند: «صحبوا الدنیا با بدان ارواحها معلّقه بالمحلّ الاعلی» حقیقت عمیق و باطنی انسان یعنی روح او به صقع ربوبی متصل می‌گردد. ظاهر، باطن، قلب، روح و سر پنج مرتبه از لایه‌های باطنی نفس است که در مناجات منقول از امیرالمؤمنین بیان شده است.[۲۷۳] «خداوندا ظاهرم را به طاعتت، و باطنم را به محبّتت، و قلبم را به شناختت، و روحم را به دیدارت، و سویدایم را به پیوستگی تامّ به حضرتت نوربخش».[۲۷۴] سواد، خیال و فؤاد یا سواد، خیال و بیاض سه مرتبه از وجود آدمی است که در مناجات نبی‌اکرم در شب نیمه شعبان در سجده مراتبی از نفس بیان شده است.[۲۷۵]
در متون عرفانی و بر اساس نصوص دینی، «نفس» را به سه مرتبه أمّاره، لوّامه و مطمئنّه تقسیم کرده‌اند. ۱ـ نفس فرورفته در شهوات که گرایش به سمت لذّات و شهوات حسّی دارد و به بدی‌ها فرمان می‌دهد را «نفس أمّاره» گویند. ۲ـ نفس که اندکی از خواب غفلت بیدار شده، در برابر زشتی‌ها واکنش نشان می‌دهد و به سرزنش خویش مبادرت ورزیده، به جانب حق تعالی، توبه و إنابه می‌کند، «نفس لوامه» است، ۳ـ در نهایت، آنگاه که نفس به سوی حق متوجّه گردید و از چنگال لذّات حسّی و أخلاق نکوهیده رها شد، و به أخلاق پسندیده متخلّق شده باشد. در مسیر اطمیان قرار گرفته و به مقام رضا می‌رسد که همان «نفس مطمئنه» است. نفس راضیه و مرضیه، نیز همان نفس در مرتبه اطمینان و رضا است.
امام علی رفتارهای برخاسته از نفس امّاره را به اسبانی چموش تشبیه نموده که افسارگسیخته سوار خود را هرجا که بخواهد می‌بردند تا آنکه او را به آتش دوزخ افکند و انسان‌هایی که نفس امّاره خویش را کنترل و تعدیل و مهار نموده‌اند، مانند کسانی هستند که سوار بر مرکب راهوار و رام شده و سوارش مهار را به دست گرفته و سرانجام او را وارد بهشت می‌نماید. [۲۷۶] امام سجاد در مناجات شاکین با شکایت از نفس اماره، آن را اینگونه معرفی می‌کند: فرمان دهنده به بدی ها، شتابان سوی لغزشها، حریص و آزمند، پر بهانه، دراز آرزو، بی‌تاب در سختی ها، بخیل بهنگام بهرمندی، متمایل به لهو و لعب، شتابان به سوی گناهان.[۲۷۷]
فصل ششم: مبنای غایت‌شناختی سلوک
گفتار اول: غایت سلوک