دانلود تحقیق در مورد اسماعیلیه، مذاهب اسلامی، معاد روحانی، ادبیات فارسی

به آن جوهر باقی ]نفس و روح انسان[ برساند» (همان: 207-208). در توضیح این دیدگاه می‏توان اذعان نمود چون خداوند در قرآن فرموده است: «ما پوست‏های کافران را در جهنّم می‏ریزیم. سپس گوشت و پوستی جدید می‏رویانیم»؛ و چون آ« بدن جدید که ایجاد شده است دیگر گناه نکرده است و تمام گناهان توسط جسم قبلی انجام گرفته است پس دو حالت دارد؛ یکی این‏که خداوند جسمی از بنده را که گناه نکرده است، عذاب می‏دهد یا این‏که معاد به طور کامل روحانی است و جسم در آن دخالت ندارد.
با توجه به این دیدگاه، خداوند انسان را بدون استخوان‏ها و پوست اولیه در قیامت محشور می‏کند و انسان با جوهر اولیه‏ی خود که همان روح اوست وارد بهشت یا دوزخ می‏شود و این تفکر ناشی از این‏است که اسماعیلیه، روح انسان را حقیقت انسانی می‏دانند و بدن را تنها وسیله‏ای برای گذران این دنیا می‏دانند. اعتقاد به معاد روحانی بودن انسان به اندازه‏ای در این فرقه عمیق و ریشه‏دار است که بسیاری از بزرگان اسماعیلی، در آثار و سخنان خود، اعتقاد به جسمانی بودن معاد را نکوهیده و آن را دلیلی بر عجز و ناتوانی ذات الهی می‏دانند.
به داشتن چنین اعتقادی در مورد معاد و حضور انسان در عالم بالا، بهشت و جهنم نیز دارای تعریف و کیفیتی مشابه می‏گردد. «گفت‏وگو از ثواب آخرت همان سخن از نورانی شدن و اوج گرفتن به رتبه‏ی ملایکه مقرّب الهی و سخن از عقاب، سخن از انحطاط انسان به حالت‏های زشت و ناپسند شیطانی است که نتیجه‏اش دوره از کمالات و حسرت و ندامت ابدی برای روح بشر خواهد بود» (همان: 221).
در مورد معیارهای برخورداری از نعمت‏های بهشتی مراتبی را قایل می‏شوند:
1. برتری داشتن فردی که دارای شریعت دین محمد(ص) است بر فردی که به دین دیگری از پیامبران معتقد است.
2. مرتبه دوم تفاوت بین افرادی که تنها به شهادتین اکتفا نموده و گروهی به عبادت و انجام فرامین الهی می‏پردازند.
3. سومین مرتبه‏ی مربوط به افرادی است که علاوه بر انجام فرایض، در مورد کیفیّت و شیوه‏ی انجام اعمال نیز همت بیشتری به خرج می‏دهد. مانند معماری که در کار ساختن خانه‏ای، مهارت بیشتری از خود نشان می‏دهد. بر همین اساس است که اسماعیلیه برای هر یک بهشت‏ها، کارکردی خاص را درنظر می‏گیرند که تنها گروهی از افراد خاص به آن بهشت می‏توانند راه‏یابند.
فردوس، بالاترین بهشت است که تنها انسان‏هایی که جوهر هستی‏شان به مبدع الله متصل است به آن راه می‏یابند.
خلد، مرتبه‏ی پایین‏تر از فردوس است و وعده این بهشت به متقین داده شده است. « قُلْ أَذَلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ كَانَتْ لَهُمْ جَزَاء وَمَصِيرًا»؛ بگو آيا اين [عقوبت] بهتر است‏يا بهشت جاويدان كه به پرهيزگاران وعده داده شده است كه پاداش و سرانجام آنان است (فرقان / 15).
جنان عدن: بعضی از مفسران گفته‏اند جنات عدن، وسط بهشت است که شامل باغ‏های بهشتی است اما به دلیل گستردگی زیاد گویی هر گوشه‏ای از آن بهشت مستقلی است.
جنة المأوی: جنت المأوی محل پذیرایی بهشتیان است که اعمال صالح انجام داده‏اند.
«اسماعیلیه لذّت‏های بهشت را مورد تأویل روحانی محض قرار می‏دهند و هیچ‏جایی برای لذّت‏های جسمی – با همه‏ی انواعش – باقی نمی‏گذارند» (گروه مذاهب اسلامی، 1381: 233).

2-9 بهشت و دوزخ در ادب فارسی
ادبـیّات‌ فارسی، بعد از اسلام، به شدت تحت تأثیر دستورات اسلامی قرار گرفت، به‏طوری‏که هر کتاب ادبی و عرفانی را که مطالعه کنیم به مفاهیم و جلوه‏های قرآنی و دینی در آن برمی‏خوریم. یکی از آن مفاهیم، اصل معاد و بازگشت به سمت خداوند است.
مولوی در ابتدای مثنوی معنوی خود، خلاصه‏ای از زندگی انسان را به تصویر می‏کشد و می‏گوید:
بشنو این نی‌ چون‌ حکایت‌ می‌کند

از جداییها شکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند…

هر‌ کـسی‌ کـاو‌ دور ماند از اصل خویش

باز جوید‌ روزگار‌ وصل خویش

(مثنوی، زمانی، 1393: د اول/ 51-53).
رسیدن به بهشت، آرزویی است که تمام انسان‏های عارف و خداشناس در سر دارند؛ با این تفاوت که کیفیت و چگونگی بهشت در نظر انسان‏های متفاوت، مختلف است. حافظ شیراز در افسوس از دست دادن بهشت، این غزل را سروده است:
طائر گلشن قدسم چه‌ دهم‌ شرح‌ فراق

که درین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک‌ بـودم‌ و فـردوس بـرین جایم بود

آدم آورد درین دیر خراب آبادم

سایه طـوبی و دلجـویی‌ حور‌ و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

(حافظ، قزوینی، 1389: 216).
سنایی، بهشت و مأمن عارفان و مشتاقان را با این تصاویر برای مخاطب خود شرح می‏دهد:
مـأمن انـس و منزل شادی

منزل خوشدلی و آزادی

جای آسایش‌ و سرای سرور

خاکش از مشک‌ و عنبر و کـافور‌

عـرصه‌ای بانوا و روحانی‌

ساحتی دلگشا و نورانی

غرفه یاقوت و خیمه‌ها از زر

خاکش از‌ زعفران‌ و از عنبر

آب او‌ خوشگوار‌ و باد‌ نسیم‌

جام او‌ زرّ‌ و شـربتش تـسنیم

باده را طعم زنجبیل بود

آب در چشمه سلسبیل بود

ماهرویان‌ پاک‌ و پاکیزه

هر نـفس بـازگشته دوشیزه‌

نازنینان‌ دلبر‌ و خوشخوی‌

آب و می، شیر و انـگبین در جـوی

مـرغ بریان گهی
و
گه پرّان

حور گه بر کـنار و گـه بر ران

می‌زند‌ موج صحن قصر ز حور

دم داوود برکشیده زبور

انبیا در جوار و هم پهلو

اولیـا هـمنشین و همزانو

جمله آسایش و بقا بـاشد

هـمه‌ آرایش‌ لقـا بـاشد

هـمسرت حور و همدمت غلمان

همه را نور و خـادمت غـلمان

همدمانی چو شبلی و ذوالنون

بندگانی چو لوءلوء مکنون

روضه خرّم‌ و خوش و پر نور

سـاقی بـاقی و شراب طهور

تختها در هوا روان گشته

عـرش بالات سایبان گشته

مـلک‌ بـاقی‌ تو را کند تملیک

شاد‌ و خـرم نـشسته عند ملیک

(سنایی، رضوی، 1360: 109).
مولوی در جای دیگری در مورد صفات بهشت و دوزخ و تجلی اعمال انسان در قالب نعمت‏ها و عذاب‏ها چنین می‏گوید:
چون سجودی یا رکوعی مرد کِشْت‌

شد در آن عالم سجود او بهشت

چونک پرّید از دهانش‌ حمد‌ حق

مرغ جنّت سـاختش رَبـُّ‌ الفَلَق

چون ز دستت‌ رُست ایثار و زکات

گشت‌ این دست آن طرف نخل و نبات

آب صبرت جوی آب خُلد‌ شد‌

جوی شیر خُلد مهر‌ توست‌ و وُدّ

ذوق‌ طاعت‌ گشت جوی انگبین

مستی‌ و شوق تـو جـوی خمر بین

این سببها آن اثرها را نماند

کس‌ نداند چونش جای آن نشاند

آب‌ سببها چون‌ به‌ فرمان‌ تو بود

چارجو‌ هم مر تو را فرمان نمود

آن درختان مر تو را فرمان بـرند

کـان‌ درخـتان از صفاتت بابرند

چون‌ ز دستت‌ زخـم‌ بـر‌ مـظلوم رُست

آن‌ درختی گشت از او زقّوم رُست

(مثنوی، زمانی، 1393: د اول/ 196).
مفهوم بهشت و دوزخ از چنان فراخی و گستردگی در ادبیات فارسی برخوردار است که بررسی تمام اشعار شاعران در این مقال نمی‏گنجد. در اشعار دیگری نیز توصیفاتی از دوزخ و بهشت آمده است که به مختصری از آن‏ها اشاره می‏نماییم.

آنـچه او ریـخت به پیمانه‌ ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است و گر از باده مست

(حافظ، قزوینی، 1389: 20).
گر خمر بـهشت اسـت‌ بـریزید‌ که‌ بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

(همان: 21).
کنون که مـی‌دمد از بـوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح‌بخش و یار حور سرشت

(همان: 55).

تـرسم من از جهنم و آتش فشان او

و آن‌ مالک‌ عذاب‌ و عمود گران او

آن‌ اژدهای‌ او که دمش هست صـد ذراع

وآن آدمی که رفته میان دهان او

آن کرکسی که هست تنش همچو‌ کوه‌ قاف‌

بـر شاخه درخت جحیم آشـیان او

آنـ‌ رود آتشین که در او بگذرد سعیر

وآن مار هشت پا و نهنگ کلان او

وآن کاسه‌ شراب‌ حمیمی‌ که هر که خورد

از ناف مشتعل شودش تا‌ زبان او

آن گرز آتشین که فرود آید از هوا

بر مغز شخص عاصی و بـر‌ استخوان‌ او‌

آن چاه ویل در طبقه هفتمین که هست

تابوت‌ دشمنان‌ علی در میان او

آن عقربی که خلق گریزند سوی مار

از زخم نیش‌ پر‌ خطر‌ جان ستان او

از مو ضعیف‌تر بود از تیغ تیزتر

آن‌ پل‌ که داده‌اند بـه دوزخ نـشان او

(بهار، 1393: 165).
بهشت و دوزخ در امثال و حکم‌ فارسی‌ نیز‌ نفوذ کرده است. در زیر به نمونه‏هایی از ضرب‏المثل‏های فارسی در این زمینه اشاره می‏کنیم:
بهشت آن جاست کازاری نباشد.
بهشت‌ را به بها می‏دهند نه بهانه.
بهشت را نتوان یافت رایگان.
‏بـهشت در زیر پای مادران است.
بهشت‌ و دوزخت با توست در پوست.

3-1 مقدمه
ناصرخسرو قبادیانى از شاعران برجسته‌ى ایران است که با دانش‌هاى روزگار خود نیز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از سرزمین‌هاى گوناگونى دیدن کرد و در مصر با فرقه‌ى اسماعیلیه آشنا شد. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعیلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمین یمگان گوشه‌نشین شد و به سرودن شعر و نگارش کتاب‌هایى در زمینه‌ى باورهاى اسماعیلیان پرداخت.

3-2 شرح احوال ناصرخسرو
حکیم ناصربن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی مروزی، ملقت و متخلص به «حجّت» است. وی «در ماه ذیقعده سال 394 ق مطابق با تیز یا مرداد ماه 382 ش در قبادیان (از نواحی بلخ که در آن زمان بخشی از ناحیه‏ی مرو در خراسان بود) تولد یافت» (گروه مذاهب اسلامی، 1381: 406). خانواده‏اش از کارگزاران حکومتی و صاحب قدرت بودند. در سن نه سالگی، قرآن و احادیث را حفظ نموده و پنج سال به تحصیل علم صرف و نحو و لغت پرداخته بود. در 32 سالگی در علوم عقلی و نقلی زمان خود مانند علوم یونانی، علم کلام و حکمت و … تبحر یافت.

نوجوانی را در مرو – واقع در ترکمنستان امروزی – گذراند. دوران جوانی را به عیش و عشرت و میگساری گذراند که بعدها از آن دوران اظهار پشیمانی نموده و در قصیده‏ای جوانی خود را به توصیف به خری که به گردش رفته است، وصف نموده است. «ناصرخسرو به این جهت که از خانواده‏ای محتشم و دیوانسالار بود، پس از کسب علم و معرفت در اواخر سلطنت محمود غزنوی به شغل دیوانی پرداخت و به «خواجه خطیر» معروف شد. پس از محمود در زمان سلطنت مسعود غزنوی، ناصرخسرو شغل خود را در امور دیوانی در دربار او و ابوسلیمان ادامه داد و تا حدود 43 سالگی در این حرفه باقی ماند» (حک
یمی، 1383: 17). پیوستن او به دربار سرآغاز عیش و نوش‏ها، شراب‌خوارى‌های او بود و گاه براى خشنودى درباریان با گفته‌هاى هزل‌آلود خود، دیگران را به تمسخر مى‌گرفت.
اگر ناصرخسرو در سفرنامه، خود را مروزی خوانده، بدان جهت بوده که شاعر، روزگاری دراز در آنجا شغل دیوانی داشته و دارای خانه و زندگی بوده و بعید نیست که نیاکان او از اهالی مرو بوده‎اند. بنابراین انتساب ناصرخسرو به علوی و اصفهانی بنابه نوشته بعضی از تذکرنویسان قطعاً خطاست و هیچگونه محملی ندارد (ماحوزی، 1382: 208). وی واقعاً حکیم و فیلسوفی زبردست بوده، آثار بزرگانی چون ابن‎سینا و فارابی را خوانده و آشنایی کامل با آن‏ها داشته است. هوش و نبوغ از خردسالی در او هویدا بود و هرچه به دوران جوانی نزدیک می‎شد ذکاوت و درایت او بیشتر می‎شد.
گرچه قبل از سفر قبله و بازگشت به خویش، برای تحقیق و مطالعه و ارتباط و تبادل نظر با دانشمندان و علمای سرزمین‎های دیگر در اولین مرحله از سیر و سیاحت خویش که از سال 434 تا 436 به طول انجامید، عازم ترکستان هندوستان شد و با علمای مذاهب و فرق و ملل آن دو سرزمین در‎آویخت و به بحث و مناظره نشست. اما حاصل این مباحثات و گفتگو‎ها جز حیرت و سر‎گشتگی فکری بیشتری، برای او چیزی ببار نیاورد و غمین و دردمند به دیار خویش بازگشت.
ناصرخسرو در سن چهل سالگی به گفته خود با دیدن خوابی متحول شد. دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن درباره این بیداری چنین می‏گوید: «اگر اندکی بیشتر بر سر خواب ناصرخسرو درنگ می‏کنیم، برای آن است که کلید مبحث

Leave a Comment